محمد بن حسين البيهقي
466
تاريخ بيهقى ( فارسي )
را شراب دريافته بود 1 و بر آن نسخت ، بخطّ عالى ملطّفهيى شده و در وقت بخوارزم فرستاده 2 ، و ديگر روز چون خداوند اندر آن انديشه كرد و آن ملطّفه بازخواست ، وى گفته و بجان و سر خداوند سوگند خورده كه هم وى اندر آن بينديشيد و دانست كه خطاست ، آن را پاره كرد . و چون مقرّر گشت كه دروغ گفته است ، سزاى او بفرمود » تا امروز اين نامه برود و پس از آن بيك هفته بونصر نامهيى نويسد و اين حال را شرح كند و دل وى را دريافته آيد و بنده نيز بنويسد و معتمدى را از درگاه عالى فرستاده آيد مردى سديد 3 جلد سخندان و سخنگوى تا بخوارزم شود و نامهها را برساند و پيغامها بگزارد 4 و احوالها مقرّر 5 خويش گرداند و بازگردد . و هر چند اين همه حال نيرنگ است و بر آن داهيهگان 6 و سوختگان 7 بنه شود 8 و دانند كه آفروشهء نان 9 است ، بارى مجاملتى 10 در ميانه بماند كه ترك آرام گيرد . و اين پسر او را ، ستى 11 هم فردا ببايد نواخت و حاجبى داد و دينارى پنج هزار صلت فرمود تا دل آن پير قرار گيرد . امير گفت : « اين همه صواب است ، تمام بايد كرد . و خواجه را ببايد دانست كه پس ازين هر چه كرده آيد در ملك و مال و تدبيرها همه به اشارت او رود و مشاورت با وى خواهد بود . » خواجه زمين بوسه داد و بگريست و گفت : خداوند را ببايد دانست كه اين پيرى سه و چهار كه اينجا ماندهاند از هزار جوان بهتراند ، خداى ، عزّ و جلّ ، ايشان را از بهر تأييد دولت خداوند را مانده است 12 ، ايشان را زود زود بباد نبايد داد . امير او را به خويشتن خواند و در آگوش 13 گرفت و بسيار نيكويى گفت . و مرا همچنان بنواخت . و بازگشتيم . و مسعدى را بخواند و خالى كرد و من نسخت كردم 14 تا آنچه نبشتنى بود به ظاهر 15 و معمّا نبشت و گسيل كرده آمد . و پس از آن بيك هفته بو القاسم دامغانى را خواجه نامزد كرد تا بخوارزم رود ، و اين بو القاسم مردى پير و بخرد و سخنگوى بود و ز خويشتن نامهيى نبشت سخت نيكو نزديك خوارزمشاه و من از مجلس عالى نامهيى نبشتم برين نسخت .